منم و تو ، به چگونگی ات فکر میکنم، به چگونگی ام و به چگونگی این فرجام.
مثل همیشه باید انتخاب کرد، اما میدانم که این بار تو به جای من هم تصمیم گرفتی، چیزی که آن شب کذایی آرزو کرده بودم، شاید باید بیشتر به چیزهایی که میخواستم بیشتر می اندیشیدم.
حالا منم و این دل وامانده ، و این زمستان لعنتی.
دلم برف میخواهد.
پ.ن:
تنها آغوش تو مونده، غیر از اون؟؟ هیچ...!
برچسب:
نویسنده: شیدا باقریان
برچسب:
نویسنده: شیدا باقریان
برچسب:
نویسنده: شیدا باقریان
این بار چنان سادگی و صداقت دلم را از ریشه میکند، که کار از تیغ و تبر گذشته.
خدایا رحمی! خودت خوب میدانی و من سر تا پا دل شده!
برچسب:
نویسنده: شیدا باقریان
حس غربت!
چه فرقی دارد در وطن یا هرجای این کره خاکی و فنا پذیر، با تمامی آدمها احساس غربتم از من دور نمیشود، دردی در من است، شبیه تبعیدی که هر روز و شب منتظر است تا دوباره به خانه اش برگردد.
خانه شبیه جایی است که هیچ گاه سرد نیست، مهر هست، مهربانی هست.
اینجا دیگر آرزویی ندارم.
سرزمینی که مردم با عشق غریبه اند و با خودشان نیز هم.
برچسب:
نویسنده: شیدا باقریان
برچسب:
نویسنده: شیدا باقریان